بچه که بودیم، تو دبستان چرخه ی مضحکی رو پای تخته می کشیدن، میگفتن بش چرخه ی آب. از هرجاش نگاه کنی درسته، از هر جاش ببینی اولشه، از هر جاش نگاه کنی تهشه. اما این درست نیست، در خیلی از موارد. لا اقل در مورد این استعاره یی که بخوام به کار بگیرم، بیشتر شکل یه مربع کج و معوجه، که دل آدم به حالش میسوزه. بدجور میسوزه.
بخار
اولاش بودیا! ولی نبودی. نمیشد دیدت، میرفتم این ور، میرفتم اون ور. هر از چندی هم میومدی دیده میشدی. کنارت میشد نشست، اتفاقی میشد پای آدم بخوره به پات، دست آدم به دستت. ولی بودنت تو اون بودنه نبود. میدونی؟ تو نبودنت بود اتفاقن. وقتایی که صب از خواب پا میشدم و طبق عادت غمگین خودم تصور می کردم جالب تر از اونی ام که واقعن هستم و توی اون جالبیت خودم برای تو آواز میخوندم، با تو میخندیدم، با تو راه میرفتم. نبودی ولی بودی... نبودی ولی ازت میگفتم به هر کی که دستم میرسید. عکستو نشون میدادم و میگفتم ببینینش... من این آدمو میشناسم. آهنگی که انگاری دوست داشتی رو از صبح تا شب گوش میدادم و گووووش میدادم و گوووووش میدادم تا دیگه همه کلافه شن بگن اه خفه ش کن اون لعنتیو! خفه ش می کردم و صداهه نبود اما بود، زیر لبم بود، تو گوشم بود. مث تو که نبودی ولی بودی. خزعبلاتت بود، شوخیات بود، حرفت بود، فکرت، رویات...!
ابر
بعدش اومدی. آروم، یواشکی، همه چی پیش رفت و بودِ توی نبودنت شد بودِ توی بودنت و رمانتیکای اولمون فضا رو می کرد شکل کارای تِرنِر. میدونی که دوستش دارم دیگه. (نه البته. از کجا بدونی؟) تو حرفای قشنگ میزدی، من سعی می کردم شیرین باشم و خوب بود و میخندیدیم. بودی توی بودنت و حالا دیگه دو تایی با هم دیگه ریتمِ لعنتیِ جنوبی رو گوش میدادیم و باهاش "لبخند" میزدیم. روزامون خوشگل تر و تپلی تر میشد. از تِرنِر به کانستابل عوض می شدیم و دلم میخواست هی منو بغل کنی و بغل هم می کردی البته. خوش می گذشت. انگاری هر چی که از بودِ توی نبودنت تو سرم بود یهو واقعی شده بود و شکل داشت و حجم داشت و وقتی بوسم می کردی خیال وَرَم نداشته بود و من همون قدی جالب بودم انگار که یه کم قبل تر میخواستم باشم و با صدای زیرِ گوش ننوازم جیغاجیغ میخوندم و تو هر جور جیغی رو دوست داشتی انگار. قشنگ بود. بودنِ توی بودنتو هم دوست داشتم، قدِ بودِ توی نبودت.
بارون
و البته که هر بالایی طبیعتن یه پایینی هم داره. هر چی بیشتر بری بالا تر شکل شعرای مولوی ناجور تر زمین میخوری و من از بودِ توی نبودت و از بودِ توی بودت هم گذشتم و به نبودِ توی بودت رسیدم که انقدر درد داشت که فک میکردم شکل پارچه ی جین دو تا اسب قَدَر دارن میکشنم از دو طرف و تماشاچیِ خوبی بودی توی نبودنِ توی بودنت. مث غارنشینی که بودم و هستم به سکوت و دوستام پناه می بردم و اونا هم گوش میدادن بِم و تو دلشون شاید از ملودرامِ مزخرفم خسته میشدن و منم نبودنِ توی بودنت رو با هر چی که میشد سعی می کردم که پر کنم و البته که نمیشد. زمینم رو خورده بودم و استخونامم شکسته بود. درد داشت میدونی؟ خیلی درد داشت.
دریا
اونجای ماجرا بد میشه که بودِ توی نبودت، بودِ توی بودت، نبودِ توی بودت، همه ترکیب میشه. اونجاش که نیست میشی، ولی نبود نمیشی. به معنی کلمه "بود" میشی، با احترام به دستورِ بیرحمِ زبانمون ماضی میشی. منم گاهی یاد بودنات میخندم و گاهی یاد نبودنات گریه می کنم و حالم سینوسی تر از همیشه ست و دنیام از اون بد تر.
*
نه، خیلی ماجراها چرخه نیستن. گیرم از یه نقطه به یه نقطه ی دیگه، ولی تهِ ماجرا نقطه س!
شکل تو که صدف شدی و من فقط گوشمو میسپرم بهت تا از مربعِ معیوبِ خودم برام بگه. این داستان چرخه نیست، عزیز من. از صاد بود، به صاد.
برچسب:
نویسنده: پویان پارسامنش